حزب کمونیست ایران

به پیشواز آزادی و زندگی حتی به مرگ باید رفت (در گرامیداشت سالروز جانباختن رفیق محمد حسین کریمی)

 

زانا سعیدزاده

زمستان، آن فصل سرد، با باد و برف و بوران، در کردستان با آن کوهستان های سر به فلک کشیده، قطعا سردتر و استخوانسوزتر است. اما در زمستان 57، کردستان نه فقط سرد نبود، بلکه پر از شور و شوق انقلاب و اشتیاق به آزادی بود.

سقز یکی از سردترین شهرهای ایران، ایستاده در شمال استان کردستان و نقطه ی الحاق شمال و جنوب کردستان ایران. محصور در بین کوه های زاگرس، اما سربلند همجون شاهو و چهل چشمه و قندیل از پیچ و خم های روزگار. قدمتش آنقدریست که مادها ، مانایی ها، سکاها، حمله اعراب و بسیاری از داستان های تاریخ را به چشم خود دیده است، اما نه تنها مردمش بند به گذشته و ارتجاع نبوده اند، بلکه پیشرو در انقلاب و آزادی، قدم در راه سرخی نهاده اند که تاریخی نوین و پر از افتخار خود را خواهند ساخت.

آن روزها من و شاید بسیاری از ما هنوز به دنیا نیامده بودیم، اما تاریخ بازگو می کند که همه ی ایران و کردستان، سراسر فریاد آزادی بود؛ آزادی که بعدا خمینی و باند او به یغمایش بردند.

آن روزها شهر به دنبال شهر، محله به محله و سنگر در پی سنگر به دست مردم انقلابی آزاد می شد. کارگران، کشاورزان و زحمتکشان جامعه، خود را به شهرها می رساندند تا همه با هم نقطه ی پایانی بگذارند بر عمر رژیم سلطنتی پهلوی. این را نیز سقز دیده است.

از مردم آن زمان سقز و حتی مهاباد و بوکان ،اگر از وەستا سالح (استاد صالح لقب رفیق جانباخته محمد حسین کریمی) نشانی می پرسیدی همه لبخند به لب از مهربانی، سخاوت و مردم داری او برایت میگفتند.

جوانی خوش سیما و مردمی، شوخ و خوش طبع، اهل ادب، با سواد و خاکی. جوانان سقز و جوانان آلکلو (روستای در نزدیکی سقز که خود اصالتا اهل آنجا بود) عاشق مجلس وەستا سالح بودند. مجلسی که نه تنها گرم شوخی و طرب و ادب بود، بلکه با بحث هایی از حق و حقوق کشاورزان و کارگران گرمتر می شد.

گرم از بحث آزادی. «اگر تو آزاد باشی دیگر با بیان افکارت به زندان نخواهی افتاد، خواهرت به زور شوهر داده نمی شود، پدر و برادرت برای خان، بیگاری نخواهند کرد، دسترنج کارت مال خودت است، بچه هایت و…» .

فارغ از ایسم ها و اصطلاحات کتابی، ساده و روان، عینی و ملموس آن را بیان می کرد.

آزادی فقط یک واژه ی زیبا نیست، بلکه تعبیری از یک رویای واقعی است که باید برای تحققش در برابر دیوهای حاکم ایستاد، به پیش قدم برداشت و متحد و همدل، طنین آزادی را همنوا شد.

باید در سنگر عمل بود، کاری کرد. آنگونه که وەستا سالح که کار اداری را ترک گفت و به سنگر هم قطاران و هم طبقه هایش پیوست و به کارگری مشغول شد.

در بهار سال 57 در روستاهای شمال کردستان مشغول بنایی بود و در آنجا و در محفل همکاران و مردم ده از آزادی میگفت، از دنیایی که انسان، به معنای واقعی انسان است و هیچ کس برده ی هیچ کس نیست.

در آن زمان وەستا سالح بسیار زود در دل مردم فقیر و زحمت کش کردستان خود را جای داد و معتمد آن ها شد. همزمان نیز به کار آگاهگری و تشکل یابی می پرداخت.

او می دانست که این فقط قدرت طبقه ی سازنده ی جامعه است که می تواند آزادی را نیز بسازد. خشت ها را روی خشت میگذاشت، هر خشتی برای او واژه ای از کتاب برابری بود. 

این را در عمل ثابت کرده بود، 22 بهمن سال 57 او پیشگام خیل عظیم مردمی بود که می خواستند آخرین پایگاه های سلطنت پهلوی را فتح کنند.

او مرگ را آن ترسی نمیدانست که از رویایش باز دارد، قدم، محکم و صدا خروش آزادی بود، به پیشواز آزادی و زندگی حتی به مرگ باید رفت. 

پیکرش زخمی از گلوله ی مزدوران پهلوی بود، اما همچنان فکرش، رویا و باورش لرزه به اندام دشمنانش میافکند.

حتی پس از جانباختن او، بسیاری از مردم زحمت کش شمال کردستان به دنبال وەستا سالح می گشتند، بعدها پی به این واقعیت بردند که رفیق محمد حسین کریمی همان وەستا سالح مهربان و آن کارگر زحمت کش بوده است که بدون هیچ چشم داشتی در بین توده ی مردم برای آن ها، همراه آن ها کار می کرد و دنیای آرزویش را میساخت.

43سال از جانباختن وەستا سالح بنا، یکی از معمارین کومه له، رفیق همه ی زحمتکشان، سوورە سواری کۆمەڵە گذشت، اما حال نیز ده به ده پیشمرگند و شهر همچنان سنگر آزادی و مقاومت است. قدم بر قدمگاه و راه پر رهرو او، هر روز افزون تر از پیش خواهد بود و پیمان مبارزه تا رهایی و برابری، مستحکم و پردوام است.

یادش گرمی و راهش پر رهرو باد.

 

24 بهمن 1400

13 فوریه 2022