جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل با ایران، صرفنظر از سرانجام نظامی و سیاسی آن، یکی از تعیینکنندهترین آزمونهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی بود. صبح شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴، با آغاز حملات هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران و واکنش متقابل جمهوری اسلامی، بحرانی شکل گرفت که نهتنها مناسبات منطقهای را دگرگون کرد، بلکه نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی را نیز در برابر یک «لحظه تصمیم» قرار داد. در چنین لحظهای، بیطرفی ممکن نبود. هر جریان، هر فرد و هر سازمان ناگزیر بود نسبت خود را با جنگ، با جمهوری اسلامی، با قدرتهای خارجی و با آینده ایران روشن کند.
جنگ پدیدهای صرفاً نظامی نیست؛ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است. از همین رو، واکنش به جنگ نیز همواره سیاسی است، حتی اگر در زبان عاطفه، انساندوستی، میهنپرستی و غیره بیان شود. برخی نیروهای اپوزیسیون جنگ را «فرصت تاریخی» برای سرنگونی جمهوری اسلامی دیدند؛ برخی دیگر آن را «فاجعهای انسانی و اجتماعی» دانستند؛ گروهی سیاست نه به جمهوری اسلامی و مخالفت با حمله خارجی در پیش گرفتند؛ و بخشی نیز گرفتار ابهام، دوپهلویی و انتظار شدند. این جنگ، بیش از آنکه اپوزیسیون را تغییر دهد، ماهیت واقعی گرایشهای موجود در آن را آشکار کرد.
کشته شدن خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، بحران را به سطحی بیسابقه رساند. از یک سو، فروپاشی یا تزلزل رأس قدرت، امید به سقوط نظام را در میان بخشی از مخالفان افزایش داد؛ از سوی دیگر، همین وضعیت ابهامآلود ، فروپاشی اجتماعی و سناریوهای عراق و لیبی را نیز به میان آورد. در چنین شرایطی، پرسش اصلی این بود: آیا سرنگونی جمهوری اسلامی باید به دست مردم ایران و از مسیر یک جنبش تودهای، آگاهانه و سازمانیافته صورت گیرد، یا میتوان آن را محصول بمباران، فشار خارجی و پروژههای قدرتهای امپریالیستی دانست؟
روشنترین و پرسروصداترین موضع در میان اپوزیسیون را جریان سلطنتطلب به رهبری رضا پهلوی اتخاذ کرد. رضا پهلوی در پیامی ویدئویی گفت: «کمکی که رئیسجمهور ایالات متحده به مردم شجاع ایران وعده داده بود اکنون فرا رسیده است.» او حمله آمریکا و اسرائیل را نوعی «مداخله بشردوستانه» معرفی کرد و مدعی شد هدف آن نه کشور و ملت ایران، بلکه جمهوری اسلامی، دستگاه سرکوب و ماشین کشتار آن است.
این موضع در واقع بیان فشرده نگاه سلطنتطلبان به سیاست بود: جنگ بهمثابه فرصت. در این نگاه، حمله خارجی نه یک فاجعه انسانی، بلکه شکافی در دیوار قدرت جمهوری اسلامی تلقی میشود؛ شکافی که میتوان از آن برای بازگشت به صحنه قدرت استفاده کرد. رضا پهلوی در مصاحبه با بیبیسی نیز گفته بود جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت خود قرار دارد و این وضعیت «فرصتی بیسابقه برای سرنگونی رژیم» است.
در میان برخی از مشاوران و حامیان این جریان حتی مواضعی صریحتر نیز مطرح شد؛ از جمله این تصور که اگر ایران در جریان جنگ ویران شود، بازسازی آن پس از سقوط جمهوری اسلامی ممکن خواهد بود. چنین نگاهی نشان میدهد که در بخشی از اردوگاه سلطنتطلبان، مسئله اصلی نه هزینه اجتماعی و انسانی جنگ، بلکه امکان انتقال قدرت است. آنان میکوشند میان «ایران» و «جمهوری اسلامی» تمایز بگذارند و بگویند حمله خارجی متوجه حکومت است نه مردم؛ اما تجربه همه جنگهای معاصر نشان داده است که بمبها، تحریمها، فروپاشی زیرساختها و ناامنی، پیش از همه بر زندگی مردم عادی فرود میآید.
از این جهت، موضع سلطنتطلبان شفافترین نمونه از سیاسیبودن واکنش به جنگ بود. آنان جنگ را گشایش دیدند؛ گشایشی برای ورود دوباره به قدرت، آن هم نه از مسیر سازمانیابی اجتماعی در داخل، بلکه از مسیر فشار خارجی و تغییر توازن قوا در بالا.
سازمان مجاهدین خلق نیز با آغاز جنگ، کوشید خود را بهعنوان آلترناتیوی آماده معرفی کند. اعلام دولت موقت برای برپایی «جمهوری دموکراتیک» در همین چارچوب معنا پیدا میکرد. برای مجاهدین، این جنگ فقط یک رویداد نظامی نبود؛ بلکه نوعی تأیید بر استراتژی دیرینه آنان در اتکا به فشار خارجی، لابیگری بینالمللی و تقابل نظامی با جمهوری اسلامی محسوب میشد.
مجاهدین خلق سالها کوشیدهاند در آمریکا، اروپا و محافل نزدیک به سیاست خارجی آمریکا خود را بهعنوان نیرویی سازمانیافته، منضبط و آماده برای دوران پس از جمهوری اسلامی معرفی کنند. از این رو، حمله آمریکا و اسرائیل به ایران برای آنان معنایی دوگانه داشت: هم ضربه به دشمن دیرینهشان، و هم فرصتی برای اثبات اینکه «آلترناتیو» از قبل آماده است.
از نظر سیاسی، موضع مجاهدین به موضع سلطنتطلبان نزدیک بود: هر دو جریان ضربه نظامی خارجی را مقدمهای برای سقوط جمهوری اسلامی میدیدند. تفاوت در این بود که سلطنتطلبان بیشتر بر سرمایه نمادین نام پهلوی و خاطره دولت مرکزی پیشین تکیه میکردند، در حالی که مجاهدین بر سازمانیافتگی تشکیلاتی و سابقه «مقاومت» خود تأکید داشتند. اما هر دو در یک نقطه مشترک بودند: قرار دادن عامل خارجی در مرکز معادله تغییر سیاسی در ایران.
جریانهای ملیگرای ایرانی و بخشی از اصلاحطلبان براندازشده در موقعیتی پیچیدهتر قرار گرفتند. آنان از یک سو مخالف جمهوری اسلامی بودند و سقوط یا تضعیف آن را ضروری میدانستند؛ از سوی دیگر، حمایت آشکار از حمله خارجی با هویت وطنپرستانه آنان ناسازگار بود. در نتیجه، مواضع این طیف غالباً دوپهلو، محتاطانه و گاه متناقض بود. این تناقض از دل وضعیت سیاسی آنان میآمد. ملیگرایی ایرانی، بهویژه در شکل کلاسیک خود، نمیتواند نسبت به بمباران خاک کشور بیتفاوت باشد. اما همان ملیگرایی وقتی با حکومتی روبهروست که خود را مالک کشور میداند و مردم را سرکوب میکند، دچار شکاف میشود. بنابراین موضع این طیف نه حمایت صریح از جنگ بود و نه محکومیت بیقیدوشرط آن؛ بلکه تلاشی بود برای حفظ فاصله از هر دو طرف، بیآنکه بتواند پاسخ روشنی به بحران بدهد.
در قطب دیگر، جریانهای چپگرا عموماً با صراحت بیشتری جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را محکوم کردند. برای بسیاری از نیروهای چپ، جنگ نه ابزار رهایی مردم، بلکه ادامه سیاستهای امپریالیستی، نظامیگری منطقهای و رقابت قدرتهای جهانی است. آنان تأکید کردند که بمباران زیرساختها، کشتار غیرنظامیان، تخریب محیط زیست و فروپاشی اقتصادی هرگز نمیتواند راه آزادی مردم ایران باشد.
با این حال، چپ نیز از تناقضهای درونی مصون نماند. بخشی از چپها با تکیه بر سنت مارکسیستی و ارجاع به مواضع مارکس و لنین درباره جنگ میان دولتها، کوشیدند موضعی «اصولی» تعریف کنند. برخی جنگ را صرفاً تقابل میان امپریالیسم و جمهوری اسلامی دانستند و خطر افتادن به موضع دفاع ضمنی از حکومت را نادیده گرفتند. برخی دیگر تأکید کردند که مخالفت با حمله آمریکا و اسرائیل نباید به هیچ شکل به حمایت سیاسی از جمهوری اسلامی منجر شود.
در واقع، دشواری موضع چپ در این بود که باید همزمان دو حقیقت را بیان کند: نخست اینکه جمهوری اسلامی حکومتی سرکوبگر، ضدکارگری، ضدزن و ضدآزادی است؛ و دوم اینکه حمله نظامی خارجی نه تنها راه رهایی نیست، بلکه میتواند به بازتولید استبداد، تقویت نظامیگری، نابودی زیرساختها و تضعیف جنبشهای اجتماعی منجر شود. چپی که یکی از این دو حقیقت را حذف کند، یا به دام ناسیونالیسم حکومتی میافتد یا به دام مداخلهگرایی خارجی.
در میان جریانهای چپ، حزب کمونیست ایران موضع خود را بر سه پایه اصلی قرار داد. نخست اینکه این جنگ نه تنها فرصتی واقعی برای سرنگونی جمهوری اسلامی نیست، بلکه میتواند بقای رژیم را برای دورهای تضمین کند. تجربه تاریخی نشان داده است که حکومتهای بحرانزده در شرایط جنگی میتوانند با اتکا به فضای امنیتی، سرکوب داخلی را تشدید کنند، جامعه را زیر پرچم «دفاع ملی» بسیج کنند و صدای مخالفان را خاموش سازند. از این منظر، حمله آمریکا و اسرائیل لزوماً به نفع جنبش سرنگونیطلبانه مردم نیست. تنها در صورتی که قدرتهای خارجی قصد اشغال مستقیم و جایگزینی بدیل مطلوب خود را داشته باشند، ممکن است رژیم به شکل نظامی برچیده شود؛ اما چنین سناریویی، حتی اگر ممکن باشد، به معنای رهایی مردم نیست، بلکه تکرار تجربههایی مانند عراق و لیبی خواهد بود: نابودی زیرساختها، گسترش ناامنی، میدانداری نیروهای مسلح و ….
پایه دوم موضع حزب کمونیست ایران تأکید بر پیامدهای ویرانگر جنگ برای زیرساختها بود. زیرساختهایی که در جنگ نابود میشوند، دارایی حکومت نیستند؛ حاصل کار و رنج نسلهای مردماند. نیروگاه، بیمارستان، جاده، مدرسه، شبکه آب، ارتباطات، پالایشگاه و کارخانهها با عرق جبین کارگران و زحمتکشان ساخته شدهاند. نابودی آنها، پیش از آنکه حاکمان را مجازات کند، زندگی مردم را ویران میکند.
پایه سوم، مسئله اخلاقی و انسانی جنگ است. تلفات انسانی را نمیتوان با هیچ محاسبه سیاسی نادیده گرفت. تاریخ بمباران هیروشیما و ناکازاکی در ماههای پایانی جنگ جهانی دوم، هنوز وجدان انسانهای شریف را میآزارد. جنگهای معاصر نیز نشان دادهاند که قربانیان اصلی همیشه مردم عادیاند؛ کودک، کارگر، زن، سالمند، بیمار و آواره. افزون بر آن، تخریب محیط زیست، آلودگیهای شیمیایی و نابودی منابع طبیعی پیامدهایی دارند که گاه برای نسلها باقی میمانند.
از این رو، موضع حزب کمونیست ایران را میتوان در فرمولی خلاصه کرد: نه به جمهوری اسلامی، نه به جنگ امپریالیستی؛ آری به سرنگونی انقلابی به دست مردم.
اما مسئله کردستان در این جنگ اهمیت ویژهای داشت، زیرا برخی نیروهای ملیگرای کرد، به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک کردستان و ارتباط تاریخی بخشی از جریانات کردی با معادلات منطقهای، کوشیدند نسبت خود را با جنگ بر اساس فرصتهای احتمالی تعیین کنند. در آغاز جنگ، بخشی از نیروهای ملیگرای کرد عملاً در مسیری قرار گرفتند که با نقشه جنگی آمریکا و اسرائیل هماهنگ به نظر میرسید. آنان تصور میکردند تضعیف سریع جمهوری اسلامی میتواند فضایی برای پیشروی مطالبات ملی مردم کرد یا کسب موقعیت سیاسی تازه در آینده ایران برای خود آنان فراهم کند.
اما با تغییر محاسبات آمریکا، تغییر موضع ترامپ و مخالفت دولت ترکیه با گسترش بیثباتی در مرزهای خود، این نیروها در وضعیت انفعالی قرار گرفتند. از آن پس، مواضع آنان بیشتر رنگ ابهام، احتیاط و التقاط گرفت. نه توانستند آشکارا از جنگ دفاع کنند، زیرا چنین موضعی در میان مردم کردستان آنانرا منزوی می کرد؛ و نه توانستند آن را بیقیدوشرط محکوم کنند، زیرا بخشی از امید سیاسیشان به تغییر توازن قوا از بیرون گره خورده بود.
در مقابل، کومهله و حزب کمونیست ایران جنگ از زاویه منافع طبقه کارگر، مردم زحمتکش و آزادیخواهی سراسری تحلیل کردند. در این دیدگاه، مسئله کردستان از مبارزه عمومی علیه جمهوری اسلامی و علیه مداخله امپریالیستی جدا نیست. آزادی مردم کردستان نه از دل بمباران خارجی، بلکه از دل جنبش انقلابی، سازمانیابی تودهای، اتحاد کارگران و زحمتکشان و پیوند مبارزه کردستان با مبارزه سراسری مردم ایران به دست میآید.

