حزب کمونیست ایران

   تحلیل روانشناختی         خانواده‌های دادخواه هفت ماه پس از سرکوب خونین

✍️: لقمان مهری 


نزدیک به هفت ماه از سرکوب خونین اعتراضات دی‌ماه گذشته است؛ رخدادی که نه‌تنها جان بسیاری از معترضان را گرفت، بلکه زندگی هزاران نفر از اعضای خانواده، دوستان و نزدیکان آنان را نیز دگرگون کرد. در این مدت، خانواده‌های دادخواه تنها با اندوه فقدان عزیزان خود روبه‌رو نبوده‌اند، بلکه همزمان احضارهای مکرر، تهدید، کنترل امنیتی، محدودیت در برگزاری مراسم یادبود و محرومیت از حق سوگواری آزادانه را نیز تجربه کرده‌اند. از منظر روان‌شناسی، چنین وضعیتی تنها یک سوگ معمولی نیست، بلکه نمونه‌ای از تروما یا آسیب روانی جمعی است؛ آسیبی که هم فرد، هم خانواده و هم جامعه را درگیر می‌کند.

در روان‌شناسی، سوگ زمانی روندی طبیعی دارد که فرد بتواند فقدان را بپذیرد، احساسات خود را ابراز کند و با گذشت زمان به تعادل نسبی برسد. اما هنگامی که سوگواری با ترس، تهدید، فشار و محرومیت از آیین‌های سوگ همراه شود، این روند مختل شده و به “سوگ پیچیده” یا “سوگ ناتمام” تبدیل می‌شود. خانواده‌های دادخواه دقیقاً در چنین شرایطی قرار گرفته‌اند. بسیاری حتی فرصت وداعی آرام با عزیزان خود را نداشته‌اند و پس از خاکسپاری نیز در معرض فشارهای مستمر قرار گرفته‌اند. در نتیجه، ذهن قادر به پذیرش فقدان نیست و زخم روانی به جای ترمیم، ماندگار می‌شود. از منظر عصب‌روان‌شناسی، مواجهه ناگهانی با خشونت و مرگ یکی از نزدیکان، سامانه هشدار مغز را در وضعیت آماده‌باش دائمی قرار می‌دهد. پیامد آن می‌تواند بی‌خوابی، کابوس، اضطراب شدید، تحریک‌پذیری، کاهش تمرکز، احساس ناامنی مداوم و در مواردی اختلال استرس پس از سانحه باشد. اما وضعیت خانواده‌های دادخواه پیچیده‌تر است؛ زیرا هر احضار، هر تهدید، هر سالگرد و هر محدودیت برای برگزاری مراسم یادبود، زخم اولیه را دوباره فعال می‌کند. این وضعیت در روان‌شناسی “بازآسیب‌زایی” نام دارد؛ یعنی فرد بارها همان تجربه دردناک را از نو تجربه می‌کند. بسیاری از این خانواده‌ها همچنین با “احساس گناه بازماندگان” مواجه‌اند. والدینی که خود را بابت جلوگیری نکردن از حضور فرزندشان سرزنش می‌کنند یا خواهر و برادرانی که خود را مسئول نجات ندادن عزیزشان می‌دانند، ممکن است سال‌ها با احساس گناه و افسردگی زندگی کنند، حتی اگر این احساس هیچ مبنای واقعی نداشته باشد. همزمان، فشارهای امنیتی باعث می‌شود شبکه حمایت اجتماعی نیز تضعیف شود؛ برخی دوستان و بستگان از ترس پیامدها فاصله می‌گیرند و خانواده بیش از پیش دچار انزوا می‌شود. این انزوا خود عاملی برای تشدید اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی است. یکی دیگر از پیامدهای مهم، تغییر در ساختار عاطفی خانواده است. مرگ خشونت‌آمیز یک عضو، تنها به معنای از دست دادن یک فرد نیست؛ بلکه تعادل روانی کل خانواده را بر هم می‌زند. والدین علاوه بر سوگ فرزند، آینده‌ای را که برای او تصور کرده بودند نیز از دست می‌دهند؛ پدیده‌ای که روان‌شناسان از آن با عنوان “فقدان آینده” یاد می‌کنند. این وضعیت می‌تواند به احساس پوچی، بی‌معنایی زندگی و افسردگی عمیق منجر شود. در کنار آن، استرس مزمن ناشی از تهدید و نااطمینانی، بدن را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و خطر اختلال خواب، بیماری‌های قلبی، ضعف سیستم ایمنی و دردهای مزمن را افزایش می‌دهد. به همین دلیل، خشونت سیاسی تنها روان را زخمی نمی‌کند، بلکه آثار خود را بر سلامت جسم نیز بر جای می‌گذارد.

کودکان خانواده‌های دادخواه از آسیب‌پذیرترین قربانیان این وضعیت هستند. بسیاری از آنان شاید شاهد مستقیم خشونت نبوده باشند، اما اضطراب والدین، فضای امنیتی خانه و ترس دائمی را هر روز تجربه می‌کنند. در روان‌شناسی رشد، احساس امنیت زیربنای شکل‌گیری شخصیت سالم است. هنگامی که این احساس از میان برود، احتمال بروز اضطراب، کابوس، افت تحصیلی، گوشه‌گیری یا پرخاشگری افزایش می‌یابد. برخی کودکان نیز ناچار می‌شوند زودتر از سن خود نقش حمایتگر خانواده را بر عهده بگیرند و بخشی از دوران کودکی خود را از دست بدهند. افزون بر این، پژوهش‌های روان‌شناسی نشان می‌دهد که آثار چنین تجربه‌هایی می‌تواند به نسل‌های بعد نیز منتقل شود؛ نه از طریق ژنتیک، بلکه از راه خاطرات، سبک فرزندپروری، ترس‌ها و الگوهای رفتاری. بیش از هفت ماه زندگی در شرایط نااطمینانی، دادخواهی و فشار مداوم، بسیاری از خانواده‌ها را به مرحله‌ای از فرسودگی روانی رسانده است. در این وضعیت، فرد ممکن است هنوز امید خود را از دست نداده باشد، اما از نظر هیجانی چنان خسته باشد که حتی انجام فعالیت‌های روزمره برایش دشوار شود. کاهش انگیزه، احساس تهی بودن، اختلال تمرکز و کناره‌گیری از روابط اجتماعی از مهم‌ترین نشانه‌های این فرسودگی هستند. روان‌شناسی انتقادی بر این نکته تأکید دارد که سلامت روان را نمی‌توان جدا از شرایط اجتماعی و ساختارهای قدرت تحلیل کرد. اضطراب، افسردگی و فرسودگی خانواده‌های دادخواه صرفاً اختلالاتی فردی نیستند، بلکه واکنش‌هایی انسانی به تجربه خشونت، بی‌عدالتی و ناامنی‌اند. در این رویکرد، رنج روانی تنها در ذهن افراد شکل نمی‌گیرد، بلکه در تعامل میان فرد و ساختارهای اجتماعی تولید و بازتولید می‌شود. هنگامی که خانواده‌ای هم عزیز خود را از دست می‌دهد و هم امکان سوگواری آزادانه، دسترسی به حقیقت و احساس امنیت را ندارد، آسیب روانی به تجربه‌ای اجتماعی تبدیل می‌شود. از این رو، حمایت‌های درمانی هرچند ضروری هستند، اما بدون کاهش فشارهای مزمن، ایجاد امنیت و فراهم شدن امکان دادخواهی، نمی‌توان انتظار ترمیم کامل این زخم‌ها را داشت.

با وجود همه این آسیب‌ها، انسان توانایی بازسازی معنا را نیز دارد. یکی از مهم‌ترین سازوکارهای حفظ سلامت روان در چنین شرایطی، دادخواهی است. دادخواهی تنها یک مطالبه حقوقی یا سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای حفظ پیوند با عزیز از دست‌رفته، جلوگیری از فراموشی و بازگرداندن معنا به زندگی است. نظریه‌های جدید سوگ نشان می‌دهند که حفظ پیوند عاطفی با متوفی، از طریق یادبود، روایت خاطرات و زنده نگه داشتن نام او، می‌تواند به بازماندگان در سازگاری با فقدان کمک کند. از همین رو، دادخواهی برای بسیاری از خانواده‌ها تنها یک کنش اعتراضی نیست بلکه بخشی از فرآیند ترمیم روانی و حفظ کرامت انسانی است. همزمان، شکل‌گیری ارتباط میان خانواده‌های دادخواه و حمایت متقابل آنان، نقش مهمی در کاهش احساس تنهایی و افزایش تاب‌آوری دارد. روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که همبستگی، گفت‌وگو و تجربه مشترک می‌تواند بخشی از فشار روانی را کاهش دهد و احساس تعلق و امید را تقویت کند. این پدیده که از آن با عنوان “تاب‌آوری جمعی” یاد می‌شود، به معنای نبود رنج نیست، بلکه نشان‌دهنده توانایی ادامه دادن زندگی و حفظ انسجام اجتماعی در دل بحران است. در نهایت، آسیب‌های واردشده به خانواده‌های دادخواه تنها محدود به آنان باقی نمی‌ماند. گسترش ترس، بی‌اعتمادی، سکوت اجباری و کاهش مشارکت اجتماعی، نشانه‌های تروما در سطح جامعه هستند. بنابراین، تحلیل وضعیت روانی این خانواده‌ها تنها با تمرکز بر فرد کافی نیست؛ بلکه باید آن را در بستر اجتماعی و سیاسی نیز بررسی کرد. نزدیک به هفت ماه پس از سرکوب خونین، خانواده‌های دادخواه همچنان در میانه سوگ، اضطراب، امید و مقاومت زندگی می‌کنند. شناخت این وضعیت، نه فقط برای درک رنج آنان، بلکه برای فهم پیامدهای روانی خشونت سیاسی بر کل جامعه ضروری است. سلامت روان، همان‌گونه که روان‌شناسی انتقادی یادآور می‌شود، تنها محصول درمان فردی نیست؛ بلکه با عدالت، امنیت، امکان سوگواری، حقیقت و کرامت انسانی پیوندی جدایی‌ناپذیر دارد.