حزب کمونیست ایران

جنگ، ویرانی اجتماعی و بن‌بست تغییر رژیم از آسمان

 

 

تداوم جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران، بیش از هر زمان دیگری ماهیت واقعی این رویارویی را آشکار کرده است. این جنگ دیگر صرفاً تقابل میان ارتش‌ها، پایگاه‌ها و فرماندهی‌های نظامی نیست، بلکه به‌طور فزاینده‌ای به جنگ علیه زیرساخت‌های حیات اجتماعی بدل شده است. آنچه امروز آماج بمباران قرار می‌گیرد فقط مراکز نظامی نیست، بلکه نیروگاه‌های برق، دانشگاه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها، شبکه‌های خدماتی و منازل مسکونی است. یعنی همان شریان‌هایی که زندگی روزمره مردم بر آن‌ها استوار است.

حمله به نیروگاه‌های برق به معنای فلج کردن بیمارستان‌ها، اختلال در تأمین آب و از کار افتادن شبکه‌های ضروری زندگی شهری است. بمباران مدارس و دانشگاه‌ها تعرض به آینده نسلی است که باید بار بازسازی جامعه را بر دوش بکشد. در این میان، خسارات زیست‌محیطی، آلودگی‌های ناشی از جنگ، آسیب به منابع آب و خاک، و همچنین آثار عمیق و ماندگار خشونت بر روان جمعی جامعه بویژه کودکان، ابعادی از فاجعه‌اند که معمولاً در هیاهوی گزارش‌های نظامی به حاشیه رانده می‌شوند.

این تصور که بمباران هوایی به‌تنهایی می‌تواند رژیمی را سرنگون کند، غیر واقعی و غیر تاریخی است. تاریخ جنگ‌های معاصر بارها نشان داده است که قدرت هوایی، هرچند ابزار ویران‌سازی عظیمی در اختیار دولت‌ها قرار می‌دهد، اما به‌خودی‌خود قادر به ایجاد تغییر رژیم نیست. بمب و موشک می‌توانند مراکز فرماندهی، پایگاه‌ها، پل‌ها، پالایشگاه‌ها و نهادهای اداری را نابود کنند، اما نمی‌توانند سرزمین را اشغال کنند، خلأ قدرت را پُر کنند، یا نظمی سیاسی و اجتماعی تازه بنا نهند. «تغییر رژیم» در معنای واقعی آن، مستلزم حضور گسترده نیروی زمینی است؛ نیرویی که بتواند در میدان، کنترل سیاسی و اداری را به‌دست گیرد و نظم جدیدی را تحمیل یا تثبیت کند.

ما در نمونه‌ هائی چون افغانستان عراق و لیبی در همین سه دهه اخیر شاهد بودیم که تغییر رژیمها  صرفاً محصول بمباران نبودند. سقوط حکومت در این کشورها، تنها به‌واسطه حضور و پیشروی نیروهای زمینی محلی ممکن شد. افزون بر این، نتیجه نهایی نیز استقرار یک نظم دموکراتیک و باثبات نبود، بلکه گسترش آشوب، چندپارگی قدرت و چرخه‌ای تازه از خشونت بود. این تجربه به‌روشنی نشان می‌دهد که نابودی یک ساختار حکومتی الزاماً به پیدایش یک بدیل سیاسی پایدار و مشروع منتهی نمی‌شود.

در مورد ایران، سیر تحولات تا اینجا همین واقعیت را تأیید کرده است. حملات آمریکا و اسرائیل، اگرچه به کشته شدن شماری از رهبران رژیم، از جمله شخص خامنه‌ای، و وارد آمدن خسارات سنگین به ساختارهای حکومتی انجامیده، اما آنچه رخ نداده، فروپاشی سریع رژیم است. انتظاری که سلطنت طلبان و برخی محافل، توهم به آنرا دامن می زدند.

به همان اندازه، این انتظار نیز ساده لوحانه است که مردم در متن چنین جنگی به‌طور خودانگیخته به قیام سراسری دست بزنند. مردمِ بی‌سازمان، بی‌رهبری، بی‌سلاح و درگیر بقا، چگونه می‌توانند در میانه بمباران، هم از جان و خانواده خود محافظت کنند و هم یک ماشین سرکوب متمرکز و مسلح را سرنگون سازند؟ قیام اجتماعی نه صرفاً محصول خشم، بلکه حاصل آمادگی، سازمان‌یافتگی مدنی، وجود احزاب سیاسی با مقبولیت اجتماعی ، افق مشترک و امکان عملی برپائی قیام توده ای است. در شرایط جنگی، بخش عظیمی از انرژی جامعه صرف حفظ بقا، یافتن پناه، دسترسی به دارو، غذا، آب و امنیت حداقلی می‌شود. در چنین وضعی، تقلیل مسئله به این پرسش ساده‌انگارانه که «چرا مردم قیام نمی‌کنند؟» چیزی جز نادیده گرفتن واقعیت مادی جنگ و وضعیت جامعه نیست.

در شرایط کنونی وظیفه عاجل نیروهای سیاسی و مدنی تمرکز بر متوقف کردن جنگ است. نخستین ضرورت، ایجاد فشار افکار عمومی جهانی برای ختم فوری جنگ است.  این جنگ را باید  به‌عنوان یک فاجعه انسانی، اجتماعی به مسئله‌ای در سطح افکار عمومی بین‌المللی بدل کرد. هر روز تداوم این وضعیت، به معنای انهدام بیشتر زیرساخت‌ها، و دشوارتر شدن هرگونه بازسازی سیاسی و اجتماعی در آینده است.

در همین چهارچوب، افشای نقش سلطنت‌طلبان و دیگر نیروهای راست که بر مداخله خارجی و بمباران شرط بسته‌اند، اهمیتی اساسی دارد. اینان در عمل سخنگویان سیاسی و رسانه‌ای پروژه‌ای هستند که هزینه‌اش را کارگران و زحمتکشان و مردم ستمدیده با جان و زندگی خود می‌پردازند.

هم‌زمان، یک وظیفه کاملاً عملی و فوری نیز پیشِ رو قرار دارد: سازمان دادن گروه‌های کمک محلی برای یاری رساندن به آسیب‌دیدگان جنگ. در موقعیتی که بیمارستان‌ها، خدمات عمومی و شبکه‌های امدادی تحت فشار شدید قرار گرفته‌اند، هر شکل از سازمان‌یابی برای رساندن دارو، غذا، حمایت روانی و رساندن امکانات اولیه به مردم، اهمیتی حیاتی دارد. مخالفت با جنگ فقط در سطح موضع‌گیری سیاسی معنا نمی‌یابد؛ در دفاع ملموس از زندگی مردم نیز متحقق می‌شود.

مخالفت با بمباران، به هیچ‌وجه به معنای تأیید جمهوری اسلامی نیست؛ همان‌گونه که نفی جمهوری اسلامی نیز نمی‌تواند مجوز بی‌تفاوتی نسبت به جنگ، ویرانی و کشتار باشد. این دو موضع نه در تضاد با یکدیگر، بلکه در امتداد یک منطق سیاسی و انسانی واحد قرار دارند: دفاع از جامعه در برابر استبداد داخلی و در برابر تجاوز و ویران‌سازی خارجی. اگر قرار است آینده‌ای آزاد و انسانی برای ایران متصور باشد، این آینده نه از آسمانِ بمب‌افکن‌ها، بلکه از دل سازمان‌یابی آگاهانه مردم، مقاومت اجتماعی و مبارزه‌ای مستقل از هر دو قطب ارتجاع داخلی و جنگ‌افروزی خارجی سر برخواهد آورد.