هیوا امانی
شعار «زن، زندگی، آزادی» از نخستین روزهای تولد خود، فراتر از یک مطالبه فرهنگی یا هویتی صرف بود. این شعار نقدی بنیادین به کلیت نظم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جمهوری اسلامی است. «زن» نماد نفی ساختار پدرسالارانه و اقتدار دینی است، «زندگی» ایستادن در برابر سیاست مرگ، محرومیت و فقر سیستماتیک است، و «آزادی» نفی تمامی اشکال سلطه، از استبداد سیاسی گرفته تا انقیاد اجتماعی و اقتصادی است.
قدرت این شعار در جامعیت و فراگیری آن نهفته است. «زن، زندگی، آزادی» توانست شکافهای مصنوعی میان مطالبات جنسیتی، نسلی، ملی و طبقاتی را به چالش بکشد و به یک دال مرکزی انقلابی بدل شود؛ دالی که امکان همزمان رهایی فردی و اجتماعی را طرح میکند. این شعار نه تنها جمهوری اسلامی را تهدید میکند، بلکه هر پروژهی ارتجاعی یا نخبهمحور را نیز در معرض پرسش قرار میدهد، زیرا اساساً از قدرت تودهها، خودسازمانیابی و نفی مشروعیت اقتدارگرایان سخن میگوید.
خیزش دیماه ۱۴۰۴ نقطهی گذار شعار زن، زندگی، آزادی از سطح نمادین و فرهنگی به سطح اجتماعی–طبقاتی بود. در این خیزش، مسئلهی نان، کار، دستمزد، بیکاری و فقر ساختاری با همان شدتی که پیشتر مسائل آزادیهای فردی و ستم جنسیتی برجسته شده بود، وارد میدان شد. این تحول نه عقبنشینی از «زن، زندگی، آزادی»، بلکه تحقق درونی منطق آن است: جامعهای که زیستش در گرو فقر، تورم و ناامنی اقتصادی است، نمیتواند آزاد باشد، و مبارزه با ستم جنسیتی بدون مقابله با مناسبات اقتصادی مولد آن ناقص خواهد بود.
پیوند میان مطالبات اقتصادی و شعار زن، زندگی، آزادی نشاندهنده بلوغ اجتماعی جنبش است. این پیوند، درک عمیقتری از ساختارهای سلطه فراهم میکند و نشان میدهد که رهایی واقعی تنها در بستر تغییر همزمان مناسبات جنسیتی، قدرت سیاسی و اقتصاد ممکن است. از این منظر، خیزش دیماه نمایانگر ورود جنبش به مرحلهای رادیکال و اجتماعی است، جایی که اعتراضات پراکنده، خواستهای فردی و مسائل طبقه کارگر در یک میدان مشترک قرار گرفتهاند.
در این میان، مسئلهی آزادی جایگاه ویژهای دارد. آزادی در شعار «زن، زندگی، آزادی» تنها یک مفهوم نمادین نیست؛ بلکه یک آزادی سازمانیافته و واقعی است که در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی میتواند شکل عملی و ساختاری به خود گیرد. این آزادی، برخلاف برداشت جریان راست از آزادی به معنای بهرهمندی انحصاری یا قدرتطلبی، شامل حق حضور و بروز همه جریانها و گرایشها در عرصه اجتماعی و سیاسی است. جریان راست میتواند صدای خود را در این فضای آزاد بیان کند، ارزشها و دیدگاههای خود را عرضه نماید، و به شکل مشروع و بدون سرکوب با دیگران تعامل داشته باشد؛ اما این آزادی، آزادی چپ و همه مخالفان را نیز تضمین میکند. به بیان دیگر، آزادی واقعی نه فقط حق یک جناح، بلکه حق همگان است و پایبندی به آن تنها زمانی معنا دارد که از حقوق مخالفان و نیروهای کمقدرت نیز پاسداری شود.
دشمنی جریان سلطنتطلب با شعار «زن، زندگی، آزادی» از تضاد ساختاری نشأت میگیرد. این شعار بر خودرهایی، کنش از پایین و نفی هرگونه اقتدار موروثی یا نخبهمحور تأکید دارد؛ در حالی که سلطنتطلبی حتی در نسخههای به ظاهر دموکراتیک، پروژهای از بالا و متکی بر رهبری متمرکز است و به توان تودهها در سازمانیابی و کنش سیاسی اعتماد ندارد. در منطق سلطنتطلبی، مردم سوژهی سیاست نیستند، بلکه ابژهی انتقال قدرتاند. برعکس، «زن، زندگی، آزادی» مردم را به عنوان نیروی فعال در دگرگونی اجتماعی و تاریخی به رسمیت میشناسد و زن رها، جامعه خودسازمانیافته و آزادی رادیکال را در تعارض مستقیم با هرگونه بازتولید اقتدارگرایی میبیند.
پایگاه اجتماعی سلطنتطلبی عمدتاً در میان طبقه متوسط مرفه، بورژوازی مهاجر و شبکههای رسانهای وابسته به قدرتهای خارجی شکل گرفته و هیچ پیوند ارگانیکی با طبقه کارگر یا پاسخ واقعی به بحرانهای ساختاری نان، کار و معیشت ندارد. این جریان نه تنها فاقد برنامهای برای تغییر ساختاری است، بلکه تلاش میکند جنبشهای اجتماعی را به سمت بازتولید نظم سرمایهداری نابرابر هدایت کند. از همین رو، پیوند شعار «زن، زندگی، آزادی» با مطالبات اقتصادی و طبقاتی، تهدیدی وجودی برای سلطنتطلبان است، چرا که امکان مصادره و مهار جنبش را از میان میبرد و تضادهای درونی پروژهی آنان را آشکار میکند.
تجربه دیماه ۱۴۰۴ نشان میدهد که مبارزه با فقر، تورم و ناامنی شغلی نه یک مکمل فرعی، بلکه بخش جداییناپذیر شعار ژینا است. تکمیل انقلاب ژینا بدون پیوند آگاهانه با شعار «نان، کار، آزادی» ممکن نیست. این دو شعار مکمل یکدیگرند: «زن، زندگی، آزادی» افق رهایی و تغییر اجتماعی را گشوده و «نان، کار، آزادی» بنیان مادی تحقق این رهایی را تعریف میکند.
هر تلاش برای جدا کردن این دو، چه از سوی نیروهای لیبرال و سلطنتطلب و چه از سوی گرایشهای تقلیلگرای اقتصادی، نهایتاً جنبش را تضعیف و دچار پراکندگی میکند.
از منظر تاریخی و مقایسهای، خیزشهای مشابه در سایر کشورهای منطقه نشان دادهاند که حرکتهای اعتراضی محدود به مسائل جنسیتی یا اقتصادی، اگر از پیوند ارگانیک با یکدیگر محروم شوند، به سرعت توسط نخبگان و جریانهای مسلط مهار میشوند. تجربه خیزش دیماه نیز بر این نکته صحه میگذارد: رهایی واقعی تنها زمانی محقق میشود که جنبش به شکلی سازمانیافته، همزمان مناسبات قدرت، اقتصاد و جنسیت را هدف قرار دهد.
خیزش دیماه ۱۴۰۴ نشان داد که انقلاب «زن، زندگی، آزادی» نه شکست خورده و نه متوقف شده، بلکه وارد مرحلهای رادیکالتر، اجتماعیتر و طبقاتیتر شده است. این خیزش هم جمهوری اسلامی را به چالش میکشد و هم آلترناتیوهای ارتجاعی بازتولیدکننده سلطه را زیر سؤال میبرد.
آینده این خیزش در گرو تثبیت پیوند میان آزادیهای فردی، رهایی زنان و مطالبات اقتصادی–طبقاتی است. شعار «زن، زندگی، آزادی» افق رهایی و برابری را گشوده و «نان، کار، آزادی» بنیان مادی و عملی تحقق آن را شکل میدهد؛ تنها زمانی میتوان این دو شعار را از هم جدا نکرد و به یک پروژهی رهاییبخش و پایدار دست یافت که هم آزادی فردی و اجتماعی، هم رهایی زنان و هم تأمین شرایط زندگی و معیشت مردم در نظر گرفته شود.
از این منظر، خیزشهای پراکنده و خواستهای جداگانه تنها زمانی به جنبشی انقلابی، سازمانیافته و آگاهانه تبدیل میشوند که این دو شعار در هم تنیده شوند. چنین جنبشی نه به گذشته بازمیگردد و نه به وضع موجود تن میدهد، بلکه مسیر تحقق رهایی اجتماعی و فردی را همزمان پیش میبرد و امکان شکلگیری یک آزادی واقعی، سازمانیافته و فراگیر را فراهم میکند.

