در هفتههای اخیر نیروهای پادشاهیخواه موفق شدند گردهمآییهای نسبتاً پرجمعیتی در شهرهایی چون مونیخ آلمان، تورنتو کانادا و چند مرکز دیگر سازمان دهند. این رویدادها در فضای سیاسی کنونی ایران توجه بسیاری را جلب کرد. با این حال، نفس توانایی بسیج چنین تجمعاتی نه پدیدهای غیرمنتظره است و نه نشانهای از هژمونی سیاسی آنان بر آینده ایران است. آنچه مشاهده میکنیم بیش از هر چیز بازتاب گشوده شدن «پرونده قدرت سیاسی» در ایران و آغاز شکلگیری صفآراییهای اجتماعی و طبقاتی برای فردای پس از جمهوری اسلامی است.
جامعه ایران در شرایطی قرار گرفته که بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی وارد مرحلهای کیفی شده است. در چنین لحظاتی، نیروهای اجتماعی دیگر صرفاً نظارهگر نیستند، آنان تلاش میکنند جایگاه خود را در نظم آینده تعریف کنند. هرگاه مسئله قدرت سیاسی به موضوعی واقعی بدل شود، منافع طبقاتی از سطح ناخودآگاه اجتماعی به سطح انتخابهای سیاسی آگاهانه منتقل میشود.
از اینرو، گردهمآییهای سلطنتطلبان را باید نه صرفاً به عنوان فعالیتهای تبلیغاتی، بلکه به عنوان نشانهای از آغاز رقابت نیروهای طبقاتی بر سر آینده ایران فهمید. جامعه ایران، همچون هر جامعه مدرن، جامعهای یکدست نیست. کارگران صنعتی و کشاورزی، معلمان، پرستاران، مزدبگیران شهری، بیکاران، طبقه متوسط شهری، خردهبورژوازی تجاری، سرمایهداران خصوصی و در رأس هرم، بورژوازی رانتی پیوندخورده با دولت، هر یک افق متفاوتی برای آینده دارند.
جمهوری اسلامی طی نزدیک به پنج دهه حاکمیت، با ترکیبی از سرکوب سیاسی، تبعیض سیتماتیک و اجرای سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی، شکافهای اجتماعی را تعمیق بخشید. خصوصیسازیهای رانتی، نابودی امنیت شغلی، فروپاشی خدمات عمومی و گسترش فقر، لایههای وسیعی از جامعه را در موقعیت اعتراض دائمی قرار داده است.
این وضعیت، نیروهای متضادی را علیه جمهوری اسلامی گرد آورده است. از جنبشهای کارگری عدالت خواه تا نیروهای بورژوایی خواهان نظم بازار آزاد جهانی، در طیف های مختلفی صف آرائی کرده اند. در این میان پادشاهیخواهان نماینده بخشی از همان طبقهای هستند که خواهان انتقال قدرت سیاسی بدون تغییر بنیادین در مناسبات اقتصادی هستند. تحرکات سلطنتطلبان بیان سیاسی بخشی از این آرایش طبقاتی است. بدین معنی که بخشی از بورژوازی آینده ایران در پی بازسازی نظم سرمایهداری با شکلی متفاوت از حاکمیت سیاسی کنونی است.
یکی از برجستهترین ویژگیهای تجمعات اخیر سلطنتطلبان در خارج کشور، موج گسترده شعارها و رفتارهای ضدچپ بود. این پدیده را نمیتوان صرفاً به فرهنگ سیاسی یا واکنشهای احساسی تقلیل داد. آنچه در این رفتارها دیده میشود، نوعی «هیستری سیاسی» است که ریشهای عمیقتر دارد. چپ در ایران امروز شاید فاقد سازمان مرکزی واحد یا حزب سراسری قدرتمند باشد، اما همچنان به مثابه یک شبح سیاسی در میدان حضور دارد؛ شبحی که پرسشهای خطرناک برای نظم سرمایهداری مطرح میکند. پرسشهائی از قبیل ثروت چگونه توزیع شود؟ قدرت اقتصادی در دست چه کسانی باشد؟ عدالت اجتماعی چه معنایی دارد؟
اگر سلطنتطلبان واقعاً باور دارند که چپ دیگر نیرویی مؤثر در صحنه سیاست ایران نیست، پس این حجم از بسیج تبلیغاتی و روانی علیه آن چگونه توضیح داده میشود؟ دشمنان طبقاتی اغلب بهتر از هر کس دیگری قدرت بالقوه رقیب را تشخیص میدهند. هیستری ضدچپ در واقع اعترافی غیرمستقیم به زنده بودن برنامه ، استراتژی و سیاست سوسیالیستی است که چپ آنرا نمایندگی می کند. زبان چپ هنوز در جامعه زنده است با وجود سرکوب شدید، شکستهای تاریخی و پراکندگی سازمانی، زبان چپ از جامعه ایران حذف نشده است. مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، برابری، حق کار، آموزش و درمان رایگان، مقابله با خصوصیسازی افسارگسیخته و نقد سرمایهداری رانتی همچنان در اعتراضات اجتماعی و در میان بخش بزرگی از جامعه حضور دارد. این حضور الزاماً به معنای قدرت سازمانی بالفعل نیست، اما از قدرت گفتمانی حکایت دارد. حتی بدون ساختارهای کلاسیک حزبی، جریان سوسیالیستی در محتوای واقعی خود قادر است دستور کار سیاسی آینده را شکل دهد. سلطنتطلبان و سایر پروژههای بورژوائی دقیقاً از همین ظرفیت میهراسند. واهمه آنها از امکان آنکه مسئله عدالت اجتماعی به محور سیاست ایران تبدیل شود کاملا قابل درک است. هیستری ضدچپ، در واقع واکنشی به قدرت کنونی چپ نیست بلکه واکنشی پیشدستانه به ظرفیت بالقوه آن است.
واقعیت این است که پادشاهیخواهان هیچ پروژه روشنی برای پاسخ به فقر عمومی و نابرابری اقتصادی ارائه نمیدهند. آنچه در بهترین حالت از افق اقتصادی آنان برمیآید، کپیبرداری از نسخههای نئولیبرالی است: سپردن همه چیز به منطق بازار، کاهش خدمات اجتماعی و کوچکسازی دولت، جذب سرمایه به هر قیمت. اما بحران ایران صرفاً بحران شکل حکومت نیست؛ بحران توزیع ثروت و قدرت اقتصادی است. بدون شک جامعهای که میلیونها نفر در آن زیر خط فقر زندگی میکنند، با تغییر نمادهای سیاسی بدون تغییر ساختار اقتصادی و مناسبات تولیدی به ثبات نخواهد رسید.
سلطنت طلبان در حوزه دموکراسی نیز از هماکنون یک پایشان میلنگد: میل به حذف رقیب، و تلاش برای یکدستسازی میدان سیاسی، مخالفت هیستریک با حق تعیین سرنوشت ملتهای ساکن ایران، نشانهای است از اینکه پروژهشان با تکثر سیاسی، دموکراسی پیگیر، حق سازمانیابیِ کارگری کنار نمیآید. دموکراسی را نمیشود با شعار خواست و با تهدید و برچسب از همان ابتدا خفه کرد.
چپ نیرویی بدون مرکز اما زنده، ویژگی مهم جامعه امروز ایران است. نیروی چپ اجتماعی از بیرون پراکنده به نظر می رسد، اما ظرفیت بالایی برای بازتولید گفتمان و شکل دادن به مطالبات اجتماعی دارد. چپ امروز میتواند حتی بدون تصرف قدرت رسمی، دستور کار آینده را تغییر دهد. کافی است پرسشهای بنیادین را زنده نگه دارد: چه کسی تولید میکند؟ چه کسی تصمیم میگیرد؟ چه کسی بهره میبرد؟ هیستری سلطنتطلبان بر علیه چپ از یک سو بیش از آنکه نشانه قدرت خود آنان باشد، نشانه ترس از بازگشت همین پرسشهاست، از سوی دیگر برخلاف ظاهرش، نشانه ضعف چپ نیست، نشانه آن است که حتی در غیاب سازمانی واحد، آرمانهای سوسیالیستی از میدان بیرون نرفته است. شبحی که بارها اعلام شده «مرده» است، همچنان در فضای سیاسی ایران حرکت میکند و دقیقاً به همین دلیل است که دشمنانش ناچارند مدام علیه آن فریاد بزنند.
تحرکات اخیر پادشاهیخواهان نشان میدهد که رقابت بر سر آینده ایران وارد مرحلهای جدی شده است. نیروهای بورژوایی در حال سازمانیابیاند تا در صورت گشایش سیاسی، هژمونی خود را تثبیت کنند. اما آینده ایران از پیش تعیین نشده است. در برابر پروژهای که میکوشد تغییر سیاسی را بدون تغییر اجتماعی پیش ببرد، وظیفه نیروهای چپ و سوسیالیست روشن است، همگرائی سازمانی و گفتمانی، تبدیل نمودن نارضایتی گسترده اجتماعی به برنامهای برای آزادی، برابری اقتصادی و مشارکت واقعی مردم در قدرت است. در غیر این صورت خطر آن است که جمهوری اسلامی برود، اما مناسباتی بماند که کارگر را همچنان استثمار شده، بیصدا و بیحق نگه میدارد.

