جنگی که از بامداد شنبه با حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل به خاک ایران آغاز شد، روز دوشنبه ۱۱ اسفند وارد مرحلهای تازه و بهمراتب پیچیدهتر شده است. اسرائیل اعلام کرد موج جدیدی از حملات هوایی را علیه تهران آغاز کرده و هدف اعلامشدهاش «سلطه بر آسمان» و گشودن مسیر عملیاتی تا پایتخت ایران است. همزمان در تهران، دستگاه حاکمیت در واکنش به خلأ ناشی از مرگ رهبر، از تشکیل سازوکاری موقت برای اداره امور رهبری خبر داد؛ در حالی که تبادل آتش میان ایران و اسرائیل بیوقفه ادامه داشت و دامنه پیامدها به خلیج فارس، مسیرهای انرژی، پروازهای بینالمللی، و حتی خیابانهای پاکستان و عراق کشیده شده است.
مرگ خامنهای، هر چند ضربهای سنگین و بیسابقه به جمهوری اسلامی است، به خودی خود به معنای پایان این نظام نیست. جمهوری اسلامی در طول ۴۷ سال نشان داده که ساختارهای امنیتی، ایدئولوژیک و اقتصادیاش فراتر از یک شخص عمل میکنند. اما بدون شک این رویداد ضربهای شدید و کمرشکن نهتنها به این نظام، بلکه به کل جریان اسلام سیاسی در منطقه وارد کرده است. از حزبالله لبنان تا گروههای وابسته در عراق و یمن، تمامی این جریانها بهگونهای از محور تهران تغذیه میکردند و خامنهای نمادِ ایدئولوژیک و سیاسی همه آنها بود. با سقوط این نماد، دامنهی بحران تنها از مرزهای ایران فراتر میرود.
در شرایط کنونی، رهبری آینده جمهوری اسلامی بدون نقشآفرینی تعیینکننده سپاه پاسداران ممکن نخواهد بود. اما سپاه خود یک ساختار یکدست نیست. این نهاد از دو بخش متمایز و در عین حال درهمتنیده تشکیل شده است: نظامیانی که در میدان میجنگند، و شبکهای قدرتمند از الیگارشی مالی که بخش عظیمی از اقتصاد ایران را در کنترل دارد. ضربات سنگینی که سپاه در این جنگ متحمل شده، توازن میان این دو بخش را بر هم زده است. جناح نظامی، درگیر میدان و تحلیلرفته، ظرفیت رهبری سیاسی را از دست داده است و این خلأ به سود جناح اقتصادی تمام میشود.
اما اگر در لحظه حساس انتقال قدرت این شکاف عمیقتر شود، سناریویی که در ظاهر میبایست ضامن ثبات باشد، میتواند به آغازگر یک جنگ قدرت درونی بدل شود. حاکمیت نظامی در شرایط جنگ خارجی و بحران داخلی، قادر به ایجاد ثبات درونی رژیم نخواهد بود.
خامنهای طی سه دهه ولایت، توانسته بود نقشی فراتر از رهبری ایدئولوژیک ایفا کند. او به نقطه اتصال جریانهای متعارض و ذینفع در حفظ نظام تبدیل شده بود. او هم میانجی میان نهادهای موازی، هم داور اختلافهای جناحی، و هم ضامن آرامش نسبی در میان شبکههای مافیایی که خود در دوران رهبریاش ساخته و پرداخته، بود. این نقش متوازنکننده با مرگ او از میان رفته است.
واقعیت این است که این خلأ در شرایطی ایجاد شده که جنگ هنوز ادامه دارد. کشتهشدن دو رده از رهبران رژیم، در دل درگیری نظامی مستقیم، ثبات درونی نظام را از هم پاشیده است. نظامی که پیش از این هم در بحران به سر میبرد، اکنون بدون فرمانده کل خود، در میانه جنگ گیر افتاده است.
به این همه باید فشار اقتصادی مضاعف را نیز افزود. تحریمهای چندینساله، سوءمدیریت ساختاری، و اکنون هزینههای کلان جنگ، اقتصاد ایران را در شرایطی قرار داده که دیگر بازگشت به وضعیت قبل ممکن نیست. مردم زیر بار تورم، بیکاری، و کمبودهای چون سوخت و آب و برق و خدمات پزشکی و درمانی کمر خم کردهاند. این رژیم، حتی اگر از بحران نظامی جان سالم به در ببرد، دیگر قادر نیست به شیوههای پیشین حکومت کند.
مردم ایران از این نظام بیزارند و این بیزاری ریشهدار و به خشمی فروخفته منجراست. اما فاصله بیزاری تا سرنگونی را تنها سازمانیافتگی و آمادگی پر میکند و در این زمینه، جامعه ایران هنوز با شکافهای جدی روبهروست. جنبشهای اعتراضی پراکنده بودهاند، رهبری که مقبپلیت اجتماعی داشته باشد، وجود ندارد، و نیروهای تغییر هنوز نتوانستهاند ظرفیت به دست گرفتن قدرت را در خود ایجاد کنند.
اگر جمهوری اسلامی بهمثابه یک نظام سیاسی بتواند از این بحران جان سالم به در ببرد، موضوع انتقال قدرت به کشمکش اصلی هفتهها و ماههای آینده در درون نظام بدل خواهد شد. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، مجلس خبرگان وظیفه انتخاب رهبر جدید را بر عهده دارد، اما این ساختار حقوقی در فضایی که وزن واقعی تصمیمات را سرنیزه و پول تعیین میکنند، بیش از یک پوشش نمایشی نخواهد بود. آنچه در پشت پرده اتفاق میافتد، چانهزنی میان جناحهای نظامی و اقتصادی سپاه، روحانیت محافظهکار، و تکنوکراتهای نزدیک به دولت خواهد بود. ا هر کدام البته حسابوکتابهایی برای بقای خود دارند.
در میان این همه تحول، مسئله اصلی آنچه که از زاویه منافع کارگرم و زحمتکشات و مردم ستمدیده مطرح است: هر اتفاقی که در بالا بیفتد، فرصتها و خطرات تازهای پدید میآورد. دوران گذار همیشه همزمان هم پنجرهای برای تحول است و هم میدانی برای بازتولید اقتدارگرایی در لباسی تازه خواهد بود. این خلأ قدرت را اگر نیروهای پیشرو جامعه پر نکنند، قدرتهای استبدای در لباسی دیگر آنرا پر میکنند.
مرگ خامنهای رکنی از جمهوری اسلامی را فروریخته است. اما رکنهای دیگر هنوز پا بر جا هستند. آنچه تعیین خواهد کرد که فردای ایران چه شکلی داشته باشد، نه تنها ضعف نظام، بلکه قدرت و آمادگی آنهایی است که میخواهند آیندهای متفاوت بسازند. تلاش برای کسب این آمادگی، مسئله اصلی لحظهای است که در آن زندگی میکنیم.

