حزب کمونیست ایران

مذاکره در بن بست،مردم ایران د رمحاصره گرانی و تورم

دور تازه‌ای از مذاکرات ایران و آمریکا در دوحه آغاز شده است. اما فضای سیاسی و رسانه‌ای همچنان بیشتر به میدان نبرد شباهت دارد تا میز دیپلماسی. در حالی‌که طرفین هم‌زمان هم مذاکره می‌کنند و هم رجزخوانی، خبرهایی چون «آزادسازی شش میلیارد دلار» و «بازگشت دیپلماسی» در کنار تهدید به «جنگ سوم» و آماده‌باش نظامی اسرائیل شنیده می‌شود. در این میان، آنچه از چشم سیاست‌مداران و تحلیل‌گران دور می‌ماند، واقعیتی است که ده‌ها میلیون شهروند ایرانی هر روز آن را با گرانی افسارگسیخته و فرسایش پیوسته‌ی سطح زندگی تجربه می‌کنند.

تجربه نشان داده هر بار صحبت از «مذاکره» و «تفاهم» میان جمهوری اسلامی و آمریکا  بالا می‌گیرد، بحث «گشایش اقتصادی» نیز در پی آن می‌آید. این‌بار هم رئیس‌جمهور ایران از آزاد شدن بخشی از دارایی‌های مسدود ایران در قطر خبر داده است. اما در کف جامعه، تورم مزمن، جهش قیمت مواد غذایی و حتی گران شدن نانکه برای بسیاری آخرین تکیه‌گاه تأمین کالری روزانه استواقعیتی متفاوت را روایت می‌کند. خاطره‌ی برجام و دوران پسابرجام نیز در حافظه جمعی باقی مانده است. دوره‌های کوتاه تنفس ارزی که هیچ‌گاه به تغییر ساختاری اقتصاد منجر نشد. از همین‌رو بسیاری از مردم، خبر آزاد شدن منابع مالی را بیشتر ابزاری در بازی قدرتِ بالا می‌بینند تا آنرا نویدبخش بهبود واقعی در زندگی روزمره خود ببینند.

هم‌زمان، تهدید جنگ هرگز از فراز منطقه کنار نرفته است. اظهارات اخیر وزیر دفاع اسرائیل درباره احتمال «جنگ سوم» و آمادگی برای عملیاتی مستقل علیه ایران، نشان می‌دهد که گذار از تنش کنترل‌شده به رویارویی گسترده هر لحظه ممکن است. وقتی چنین مقاماتی علناً از قرارگیری مقامات ارشد ایران در «فهرست اهداف» سخن می‌گویند، پیام روشن است: جنگ دیگر صرفاً سناریویی دوردست نیست، بلکه ابزاری پیوسته برای فشار و باج‌گیری سیاسی شده است. در چنین شرایطی، کندی مذاکرات تنها به معنای تعویق رفع تحریم‌ها نیست، بلکه تداوم زندگی زیر سایه جنگ برای مردم است؛ هزینه‌ای که هم در بودجه نظامی و هم در ناامنی روانی، موج مهاجرت و بی‌ثباتی اجتماعی پرداخت می‌شود.

در سطح عملی، گفت‌وگوهای فنی دوحه عمدتاً حول حفظ آتش‌بس شکننده‌ی هفدهم ژوئن می‌چرخد؛ آتش‌بسی که با اصابت بهپادهای ایرانی به یک کشتی در تنگه هرمز و سپس حمله موشکیپهپادی ایران به پایگاه‌های آمریکایی در کویت و بحرین، در آستانه فروپاشی قرار گرفت. آمریکا این مذاکرات را بخشی از پیشبرد یک تفاهم‌نامه‌ی گسترده‌تر چهارده‌بندی می‌داند، حال آن‌که جمهوری اسلامی رسماً اعلام کرده گفت‌وگوها صرفاً به «مدیریت تنش در تنگه هرمز» محدود است.

در قلب این اختلاف، مسئله کنترل و امنیت تنگه هرمز قرار دارد. آمریکا بر عبور کشتی‌ها از مسیر جنوبی نزدیک عمان تأکید دارد، در حالی‌که رژیم ایران بر حق خود برای کنترل مسیر شمالی پافشاری می‌کند. همین تضاد اهداف باعث شده حتی در صورت از سرگیری ظاهری دیپلماسی، آینده هر توافقی مبهم بماند؛ واکنش نسبتاً مثبت بازار نفت و تثبیت قیمت برنت در حدود هفتاد و دو دلار بیشتر بازتاب امید به مدیریت بحران است تا نشانه‌ی  از حل ریشه‌ای تنش باشد.

هر دو طرف مذاکره زیر بار فشارهای داخلی خم شده‌اند. در آمریکا، افکار عمومی پس از جنگ‌ فرسایشی اخیر نسبت به هرگونه ماجراجویی نظامی تازه حساس شده و پیامدهای اقتصادی تنشاز افزایش هزینه‌ها تا اختلال در زنجیره تأمین خدمات اجتماعی، دولت را زیر فشار قرار داده است. در ایران اما وضعیت به‌مراتب بحرانی‌تر است: اقتصادی آسیب‌دیده، تورمی سرسام‌آور، سقوط مستمر ارزش پول ملی، و نارضایتی گسترده از معیشت عرصه را از هر لحاظ بر مردم تنگ کرده است.

درچنینفضایی،هردوحکومتمی‌کوشندهرگونهمصالحهاحتمالیرادرچارچوبگفتمانخودیتوجیهکنند؛آمریکابازبان «امنیت ملی»، و تهران با ترکیبی از ابهام، دوگانه‌سازی «میدان و دیپلماسی»، و بسیج رسانه‌های حکومتی علیه هرگونه نرمش عمل می کند. بیانیه‌ی اخیر منتشرشده در روزنامه کیهان که خواهان توقف مذاکرات تا اجرای کامل تعهدات طرف مقابل شده، نمونه‌ای روشن از این فشار داخلی است؛ فشاری که عملاً دست تیم مذاکره‌کننده را برای دستیابی به توافقی ملموس تنگ‌تر می‌کند.

در حالی‌که مقامات آمریکایی از دیدارهای سطح بالا در قطر سخن می‌گویند، طرف ایرانی هرگونه مذاکره از پیش‌برنامه‌ریزی‌شده را رد کرده و سفر هیئت فنی خود را صرفاً در چارچوب مدیریت تنش در تنگه هرمز توصیف می‌کند. این تناقض در روایت، بی‌اعتمادی متقابل را عمیق‌تر می‌کند و افق روشنی برای افکار عمومی باقی نمی‌گذارد. آنچه در نهایت برای ده‌ها میلیون شهروند ملموس است، نه اخبار دیپلماتیک، بلکه کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی، سقوط سطح رفاه و آسیب روانی ناشی از چشم‌اندازی مبهم است. وقتی روند مذاکرات کند می‌شود یا در ابهام فرو می‌رود، نتیجه‌ی مستقیم آن تداوم وضعیتی فرسایشی است. نه جنگ تمام‌عیار درمی‌گیرد و نه صلحی پایدار شکل می‌گیرد و هزینه‌ی این بلاتکلیفی را پیش از هر کس مردم عادی می‌پردازند.

تداوم مذاکرات ایران و آمریکا، همراه با رجزخوانی نظامی، اختلاف بر سر تنگه هرمز، فشار جناح‌های تندرو و انکارهای متقابل، تصویری روشن از بن‌بست کنونی ترسیم می‌کند: در بالا، ساختارهای قدرت در هر دو سو از پذیرش هر مصالحه‌ای که بتوان آن را «عقب‌نشینی راهبردی» خواند هراس دارند؛ در پایین، جامعه‌ی ایران زیر فشار تورم، ناامنی شغلی و سایه‌ی همیشگی جنگ روزبه‌روز فرسوده‌تر می‌شود. تا زمانی که منطق غالب بر سیاست خارجی، کسب امتیاز در بازی قدرت باشد و نه تأمین امنیت و معیشت شهروندان، حتی پایدارترین آتش‌بس‌ها هم چیزی به سفره‌ی مردم اضافه نخواهند کرد. مسئله اصلی این است که مذاکرات نه در اتاق‌های دربسته، که در پیوند با شفافیت، پاسخ‌گویی، و بازتعریف واقعی اولویت‌های اقتصادی و اجتماعی کشور پیش برود؛ در غیر این صورت، دوحه و اسلام آباد و ژنو تنها نام‌هایی در حافظه‌ی جامعه‌ای خسته باقی خواهند ماند که سال‌هاست هزینه‌ی بازی قدرت دیگران را با نان، جان و آینده‌ی خود می‌پردازد.